آدرس جدید
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 5:36
هر کی آدرس جدیدمو میخواد کامنت بده براش بفرستم
مریض حالیم خوش نیست...
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
سرماخوردم شدیددددسردردوسرگیجه وحالت تهوع دست ازسرم برنمیدارن...اصلانمیتونم چشاموبازنگهدارم انقدربیحالم که احساس میکنم همه اعضای بدنم باهام قهرکردن..الانم کلی به انگشتام التماس کردم تااین پست وتایپ کنن
کسی هست...
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
در هیاهوی زندگی دریافتم چه بسیار دویدنها که فقط پاهایم را از من گرفتدر حالی که گویی ایستاده بودم... چه بسیار غصهها که فقط باعث سپیدی موهایم شددر حالی که قصهای کودکانه بیش نبود... دریافتمکسی هست که
بازذهنم تاب برداشته...
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
امروزعااالی بودخیلی کم پیش میادازکاری که میکنم راضی باشم ولی الان تودلم همش دارم قربون صدقه ی خودم میرم ... الان اون شعره معروفه کی ازهمه قشنگ تره ؟رودوست دارم یکی بخونه تندتندبگم من من ...واای من چقد
دختربدی بودم:(
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
ازالان استرس گرفتم بعدیه سال میخوام برم پیش خونوادم میخوام بهترین روزهاموبااونابگذرونم میترسم بارفتارهام یاباحرفام ناراحتشون کنم ... پارسال خیلی باهاشون بدرفتاری کردم هردفعه یادم میفته کلی خودموسرزنش
دورترین خاطره
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
این رامبدجوان ازمهموناش یه سوال میپرسه که دورترین خاطرتون چیه؟؟خیلی سوال جالبیه هرچی خاطرات کودکیه یهوباهم اومدبه ذهنم ولی دورترینش قبل ۵سالگیمه ...توخونه ی مادربزرگ پدریم ،من وزهراوداداشم توخونه بودی
تغییرات رابایدازخودمان شروع کنیم
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
این تخت تاشوهاچقدرگرون شدن...آرش به فروشنده میگه چنده ؟بایه حالت افسوسی سرشوتکون دادوگفت چندماه پیش همین تخت ومیدادم یک میلیون وهفصدالان شده چهارتومن ...آرش گفت چرا؟؟فروشنده گفت همه چیزگرون شده خوب ..
روز زن مبارک:)
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 19:22
همسرم دوش به من گف *که مادر شده است* بچه اش بخت بلندم زد و *دختر شده است* گفت؛ *ای کاش پسر* بود، ولی حیف نشد گفتمش؛ غصه نخور *جان تو، بهتر شده است!* دولت الانه بها داده به
باشگاه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
به خاطراساس کشی یه هفته ای نرفتم باشگاه واین چندروزم مریض شدم وحالم خیلی خراب بود دیگه امروزوبه زوربلندشدم وبااین که حالت تهوع وسرگیجه داشتم آماده شدم که برم باشگاه باخودم گفتم امروزبااین حالم توباشگ
حسین پناهی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
ماهی ها گریه شان دیده نمیشودگرگ ها خوابیدنشانعقاب ها سقوطشانو انسان ها درونشان
؟؟؟
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
دیشب آرش خوابیدمنم یه خورده خونه رومرتب کردم وبعدش یه سربه وبلاگم زدم ودیگه نزدیک ساعت 2بودرفتم که بخوابم تازه داشت خوابم میبردکه آرش یهومحکم بغلم کردودم گوشم گفت تومال خودمی نمیزارم کسی توروازمن بگیر
:))
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
1_ یه بار یکی زنگ زده بود این برنامه سوال شرعی میگفت من دوست پسرم دکتره ما به هم محرمیم؟ :)) 2_ قیافه پسرا بعد از ۲ سال باشگاه رفتن 3_ تو جلسه خواستگاری دختره به پسره میگه خودتو معرفی کن پسره میگه:
:(
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
سلام به همه دوستان مهربون وبامعرفتم ببخشیداین چندروزحسابی درگیربودم وفکرم مشغول بود این چندروزپشت سرهم خبرای بدشنیدم واتفاقای بدی افتاد به قدری استرس داشتم وفکرم مشغول بودکه اصلانتونستم بهتون سربزنم .
زهرا
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
زهراوآرش خیلی کم باهم حرف میزنن دلیلشم اینه که زهراازآرش خجالت میکشه این خجالتشم فقط پشت تلفنه... میگه صدای آرش پشت تلفن یه جورایی خیلی جدیه ووقتی باهاش حرف میزنه هول میشه ... ولی هدابرعکس زهراست وخیل
بابای مهربونم
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
بابام دوسال سربازیشو توجنگ بود چون دوتاازعموهام اونموقع سرهنگ بودن باپارتی بازی بابامومیندازن توقسمت آشپزخونه بابام میگه شبای عملیات باموتورمیرفتن بسته های غذاروروتپه هامینداختن ومیرفتن روزای دیگه ه
خریدرفتن بامامان خانم
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
بامامانم رفته بودیم برای بابام کت بخریم ازیه کت خیلی خوشم اومدوبه مامانم نشون دادم اونم تاییدکردرفتیم داخل وقیمتوپرسیدیم گفت 2تومن ... من سعی کردم زیادتعجب نکنم وعادی رفتارکنم وهمینجوری که بالبخندبه
سلام مهربونا:*
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 21:51
سلام دوستای مهربونم ببخشیداین چندروزشماروبیخبرگذاشتم وباعث نگرانیتون شدم این ماه بدترین ماه سال بود این یه هفته یه پام بیمارستان بودیه پام خونه مادرشوهرم دوباره پدرشوهرم حالش بدشده بودوتوبیمارستان بس