دیشب آرش خوابیدمنم یه خورده خونه رومرتب کردم وبعدش یه سربه وبلاگم زدم ودیگه نزدیک ساعت 2بودرفتم که بخوابم
تازه داشت خوابم میبردکه آرش یهومحکم بغلم کردودم گوشم گفت تومال خودمی نمیزارم کسی توروازمن بگیره
چون خیلی خوابم میومدیه هوم گفتم وخوابیدم
صبح که ازخواب بیدارشدم یهویادم افتادآرش چی گفته وبیدارش کردم میگم چرااون حرفوزدی؟خواب دیدی؟
تاالان که جواب درست وحسابی بهم نداده
هنوزفکرم مشغوله که چرااون حرفوزد؟؟
مثل این بچه هاکه میترسن مامانشونوازشون جداکنن گفت
به خودش که گفتم میگه لابدبامامانم اشتباه گرفتمت
فقط بلده حرص منودربیاره
برچسب:
نویسنده: طاها میرزاده